عاقبت چند ریش سفید دور احمدی نژاد را گرفتند ، از او خواستند از این سفره پهن شده لقمه کوچکی را به حامی دیروزش اختصاص دهد .تا یک نوع قدردانی باشد ..یک منصب کاملا تشریفاتی و بی خاصیت .به او طی حکم اعطا گردید .
این شد یک تفکیکی انجام شد .مشاور رسانه ای و مشاور مطبوعاتی .....دو پست گردید .میان جوانفکر و کلهر تقسیم شد .در عمل جوانفکر همه کاره بود .مشاور رسانه ای پوششی بود به عنوان حق السکوت به کلهر ...که دست از منت گذاری هایش بردارد .
اما کلهر شدیدا مرعوب و شیفته همین منصب تشریفاتی شد .هر روز از صبح تا عصر در نهاد ریاست جمهوری بود .مصاحبه با رسانه ها .اظهار نظرهای سیاسی و.......
با فاصله اندکی .دفتر و تشکیلاتی در نهاد ریاست جمهوری به او ! دادند .به انضمام یک راننده با ظاهری خشن به نام ..حسینی ..که زیر جلیقه همواره یک اسلحه حمل می نمود و ..یک ماشین پژو سرمه ای با شیشه های سیاه رنگ ...
هر روز صبح حدود ساعت ۹ پشت درب خانه بود .کاملا مشخص بود مامور اطلاعات هم بود ...
ان زمان میان من و همسر طلاق عاطفی روی داده بود .من به خاطر آن دروغ که مردم را طی مناظره فریب داده بود ، احمدی نژاد را بر سر مردم هوار کرده بود یا حداقل نقشی در این رابطه داشت سخت بدبین و دلخور بودم .زیرا همیشه از او شنیده بودم
....انسان سرش هم برود نباید دروغ بگوید ....چه شد ! برای همین همان سال ۸۴ تقاضای طلاق دادم اما چون در ایران حق طلاق با مرد است موفق نشدم .برای همین زوج روی سند ازدواج بودیم .او هم در یک واحد مجردی نزدیک ما با دوستانش دمخور بود .من و فرزندان برای خودمان
.حتی گاها در تره بار محله جهت خرید مایحتاج خانه و بچه ها .چرخ به دست .کلهر و راننده را می دیدم در حالی که حسینی نایلکس یک کیلویی به دست سایه وار او حرکت می کرد ، برامدگی کلاشینکفش هم از روی کاپشن مشهود بود ..درب خودرو را برای کلهر باز می نمود در صندلی عقب جای می گرفت
( بعد از این پست تراشیده شده .کلهر به جای جواب سلام که گاها سری به خانه می زد و دوستان بچه ها بودند ..تنها سرش را تکان می داد .درب ماشین را هم شخصا باز نمی کرد )
نوعا بعد از خرید چند قلم میوه .سمت واحد مجردی و گعده با چند دوست ..همراه راننده می رفت ..من هم چرخ به دست پیاده سوی خانه و فرزندان ....حتی مرا هم می دید به روی خودش نمی اورد که تا خانه مرا برسانند........سخت ..منتظر بودم متقاضی طلاق شود .تا.از دیدنش و همین زوجیت روی کاغذ ، نجات یابم .
کلهر فراتر از یک مشاور رسانه ای عمل می نمود .بسیار مایل بود چپ و راست مصاحبه کند .قبل از سفرهای استانی احمدی نژاد راهی همان شهر می شد .به قول معروف آب و جارو می نمود .
به تدریج از لحاظ قدرت کلامی از رییسش جلو می زد ...که باید مهار می شد زیرا توجهات به او بیشتر از احمدی نژاد بود ....و این اصلا خوشایند نبود ...
اواخر سال ۸۶ یک عمل قلب باز نمود ..با وجود اینکه میان ما شکافی عمیق افتاده بود . تنها به دلیل انسانیت حدود دو ماه از او پرستاری سختی نمودم ...همزمان کارشناس و مدرس دانشگاه بودم .دو سالی می شد دکترایم را گرفته بودم . کل مسیولیت فرزندان .خرید مایحتاج پخت و پز .نیز با من بود ..
زمانی که در بیمارستان قلب بستری بود هر روز برایش سالاد و ابمیوه تازه می بردم .یک روز سرپرستار بخش در گوشم گفت ...توکه می روی یک خانم جوان با یک دختر حدودا هفت ساله نزد همسرت می آید .
حقیقت در فامیل چنین فردی را سراغ نداشتم .انقدر گرفتار ی داشتم که موضوع را رها و فراموش نمودم ....تا اینکه مرخص شد ...حین پرستاری متوجه شدم یک صدای زنگ گوشی دارد که می شنود سریع به اطاق می رود پاسخ می دهد .
اهمیت ندادم .....روزها گذشت ...دوره نقاهت تقریبا تمام شد ...یک روز که از اداره به خانه بازگشتم رفته بود ...واحد خودش هم نبود ....اخر شب درب خانه اش را چک میکردم نرده آهنی بسته بود همینطور صبح ها .
تلفن خودش را جواب نمی داد .ناگزیر از راننده اش حسینی پرس و جو نمودم ...خیلی متعحب شد! گفت ..
من هر روز صبح زود مقابل ورودی اورا سوار میکنم .عصر همانجا پیاده .....کاشف به عمل امد .عصر که پیاده و راننده دور می شود از طریق خودرو اش یا تاکسی می رود صبح قبل از راننده برمیگردد .
چون خیلی باهوش است سریعا متوجه کنجکاوی راننده شد .به هر حال همه ما می دانستیم حسینی فقط یک راننده عادی نیست .راپرتچی اطلاعات هم هست ...
دیگر دلیل غیبت کبرای او از خانه مسجل شد .رفتن به خانه زنی مطلقه که یک دختر خردسال از شوی نخست داشت در یک واحد اجاره ای در منطقه پونک تهران ......تقریبا ذهن من و فرزندان داشت اماده می شد که یکی وارد حریم خانواده شده .
قبل از این ها .همسر شمقدری که تقریبا همسایه ما بود و سلام و علیکی داشتیم از کدورت میان من و کلهر کمی اطلاعات پیدا نمود .ضمن اینکه هر هفته یک منشی مرد به خانه زنگ میزد ، مرا به جلسات زنانه در نهاد ریاست جمهوری دعوت می نمود .می گفت .....بانوان منصب داران دور هم می نشینند نقد فیلم می کنند ..هر بار منمحترمانه تشکر و از رفتن اجتناب می نمودم
.اما طرف دست بر دار نبود تا اینکه به همسر گفتم ...یکبار دیگر منشی زنگ بزند چشمم را می بندم دهانم را باز میکنم ....زیرا من اصولا ماهی این دریا نبوده و نیسنم .برای خودم شخصیتی در محافل اکادمیک داشتم .در جراید معتبر مقالات سیاسی .اجتماعی می نوشتم .اما این نرفتن ها نیز نهاد ریاست جمهوری را متوجه سردی رابطه ماهم نمود ..
این زمان، اسفندیار رحیم مشابی شده بود گرداننده احمدی نژاد و نهاد ریاست جمهوری به اتفاق حمید بقایی .
به نظر می رسید از همان حدود اوایل سال ۸۶ این زن برای تخریب رسانه ای کلهر و کنار گذاشتنش انتخاب شده بود ..این مسایل موجب تسریع در موضوع شد.حضور یک زن بیست سال از مرد کوچکتر .سری پرشور برای ورود به بالاترین نهاد اجرایی کشور که کم موقعیتی نبود .و اینکه با وجود نداشتن حجاب سقت و سخت حاضر شددر تایید نظریه کلهر . چادر سبز و قهوه ای هم سربیندازد ..( عطف به مصاحبه کلهر در مورد نکوهش رنگ سیاه البسه بانوان) ... .
زن .کارمند اداره کل موزه ها در سعد اباد .یک منشی ساده بود .فوق دیپلم موزه داری داشت و سخت افکار بلندپروازانه ....برگزاری یک نمایشگاه با عنوان ...اعجاز خط در قرآن ...موجب شد کلهر را از سوی نهاد برای بازدید از این نمایشگاه بفرستند .که به نظر من تعمدی در کار بود .!
معلوم است .رفتن همان .لبخندی و چشمکی ...شروع رابطه غیر فیزیکی تا اینکه بعد از بای پس قلب در ابتدای سال ۸۷ تبدیل به رابطه نزدیک و فیزیکی شد .حتی دو تایی همراه دختر بچه زن جهت ماه عسل بدون ازدواج قانونی به شمال کشور رفتند .و همانجا نطفه یک نوزاد پسر بی کناه بسته شد که امروز حدود ۱۸ سال دارد .
..به هرحال زن به محکم کاری موقعیت به وجود امده بیشتر فکر می کرد تا صلاح یک کودک در آینده ...کلهر حتی اشتیاقی به فرزندان حاصل از ازدواج قانونی خود نداشت ...این پنهان شدنی نیود ...کدام پدری دو سال ترک فرزند می نماید ! بگذریم ...
یک روز ، حین غیبت کبری سرزده به خانه امد .روی صندلی اشپزخانه نشست ...بدون مقدمه گفت ...ازدواج کردم ....برگشتم به صورتش نگاه کردم ...گفتم ....چه کار کردی ! اجازه من را لازم داشتی!
سکوت کرد، متوجه شدم از همان عبارت عربی که بلد بود خصوصی خوانده صیغه نموده ....
کلهر قبل از ازدواج با من در ۲۲ سالگی دخترکی باکره و یهودی را دو سال در صیغه خود داشت ..دخترک که دیگر زن شده بود دو بار شناسنامه به دست از خانواده که در زمره یهودیان بسیار متعصب بودند( هرسال جهت زیارت به اورشلیم می رفتند از آن یهودی های ارتدوکس متعصب )
فرار کرد تا عقد قانونی شود.حتی شهادتین هم خواند بود . .اما با مخالفت شدید مادر و خواهران کلهر روبرو شد.کلهر هم شدیدا منفعل .اختیارش را دربستو به خانواده داده بود.دیگر شهوتش نسبت به دخترک فروکش کرده در تله ! گیر کرده بود .پدر یهودی هم از خدا می خواست به همکیشانش بگوید ....از پس دخترم برنیامدم .از ارث محرومش میکنم .فرار کرد ...نمیدانم کجاست !...ان سالها نه گوشی بود ونه لوکیشن و گوگل مپ ........رفت که رفت ......اما اندکی بعد شوکه شد .........مرد جازده .....!خانواده سخت اعتقاد داشتند :
پسر حاج میرزا عبدالعلی تهرانی روحانی سرشناس تهران ، امام سابق و مالک مسجد بزازهای بازار . .برادر حاج اقا مرتضا و حاج آقا مجتبا تهرانی (معلم اخلاق ) ازدواج با دختری یهودی .! ..امکان ندارد ..مردم بفهمند چه خواهند گفت! .ابرویمان می رود!
.حالا پسره رفته برای ارضای جنسی یک کاری کرده برای یک لیوان شیر که نباید گاو در خانه بست ! تازه دختر خوش به حالش هم باشه .پسر حاج میرزا عبدالعلی بزرگ او را قابل دانسته ..رسما هم به پدر ه زنگ زدند که به دخترتان بگویید ....مزاحم ما و پسرمان نشود ...
مهمتر ازدواج یک دختر یهودی با نواده آمیز مسیح تهرانی که دستور قتل گریبایدوف را در سفارت روسیه ،زمان قاجار فتوا داده بود ...امکان ندارد ..( کلهر در این ۴۷ سال به مناسبت یا بی مناسبت از افتخار امیزبودنش به عنولن یکی از نوادگان میرزا مسیح تهرانی و فتوایش مکرارا یاد کرده ..)
این شد که خانواده بعد از مشاهده امتناع و استنکاف ناباورانه داماد .دخترک را پناه و حمایت کردند .اورا برای حفظ ظاهر به زوجیت پیرمردی یهودی در اوردند .چند سال بعد جدا شد ..اکنون با دو فرزند حاصل از این وصل ناکام در کالیفرنیاست .. من این موضوع را بعد از ازدواجمان فهمیدم .مطمینا اگر از این موضوع اطلاع داشتم کمی در بله گفتن تعلل می ورزیدم.
.حتی بعد از اگاهی به ذهنم رسید به خاطر این بی صداقتی و ظلمآشکار جدا شوم .اما سن و سال کمی داشتم به اضافه اینکه مادرم خیلی غصه دار می شد برای همین حتی به خانواده هم بروز ندادم .کلهر هم مدام می گفت ......موضوع به گذشته مربوط است برایم تمام شده ..
کلهر به قدری فاقد احساس بود که گهگاه می گفت ...ممکن است یک روز جوانی درب خانه را بزند و بگوید ..من فرزند شما و آذر هستم ....همین قدر بی مسیولیت و فارغ از غم و ستمی که بر دل یک دختر مظلوم نهاد .او حتی مسلمان شده بود .از خانواده بریده به او پناه اورد اما فکر نمی کرد یکمسلمان با او اینگون رفتار نماید! .شنیدم بلافاصله خود را وقف کنیسه نمود و خدمت به آیین یهود ..
خلاصه این صیغه خواندن برایش اصولا عجیب و سخت نبود ...مجوز ورود به بستر مشترک محسوب می شد ..
اما ...این بار اشتباه محاسباتی داشت ...این زن مطلقه شباهتی به اذر مظلوم و بی پناه نداشت ...امده بود تا هر جور شده بماند ..ان هم کاملا اشکار .در جامعه سیاسی و هنری ایرا ن ..حتی جای من در خانواده و فامیل را بگیرد .قناعت و مرز برایش نامفهوم بود ..و این کلهر بود که باید این جاده را برایش تسطیح نماید و لا غیر ..
...ادامه دارد .....برمیگردم ..
من باد نیستم 